![]() |
![]() |
|
| تداعی آزاد اندیشه |
|
قبل از تحریر : شاید بزرگ ترین هدف حال حاضر زندگی من درک زندگی باشد. ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ ... زندگی همه چیز هست و من هیچ هستم. این را می توان از عظمت وصف ناپذیر خدا تشخیص داد. و این همه چیز ، هیچ برای من است و زندگی واقعی در این مکان تحقق آمیز نیست. صلب بس است. زندگی پیچیده تر به نظرم می رسد. شاید انفجار نیاز باشد و هرگز نمی توانم دیگر در ذهن صلب بنویسم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 20:42 توسط وحید |
|
|
با توجه به درخواست جناب سپهر ... در من حقیقت را مجو افسون یک افسانه ام من در پناه عشقم از شر حضور عاقلان واعظ چه می گوید به من که این و آتش و آن جنت است؟ بنگر چه حد مستانه ام ، من مرکز میخانه ام آبادی ام را برده ای باز از خرابه نگذری یاری ندیدم از کسی در منتهای بی کسی تنها یکی مستانه شد تنها یکی دیوانه شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:19 توسط وحید |
|
|
بیابان را سراسر مه گرفتست. « - بیابان را سراسر مه گرفته است. [ می گوید به خود ، عابر ] بیابان را |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:24 توسط وحید |
|
|
تو به من خندیدی باغبان از پی من تند دوید سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و من اندیشه کنان - که چرا، حمید مصدق |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 22:30 توسط وحید |
|
|
و خدا به زنبور عسل وحی کرد که از کوه ها و درختان و سقف های رفیع منزل گیرید. سوره « نحل » آیات 68-69 علوم انسانی عرصه خلاقیت های تک نفره است. برداشت اول : داستان مشاوره شاید به نوعی الهام گرفته از محاکمه کافکا بود. انکار نمی کنم و این را بزرگ ترین ضعف داستان می دانم زیرا که علوم انسانی عرصه خلاقیت های تک نفره است. خلاقیت و نوآوری در علوم انسانی حرف اول را می زند. سعدی و حافظ شعر های خود را گفته اند و کافکا محاکمه ای نوشته است پس دیگر تقلید جایز نیست. ابتکار عمل را باید به دست گرفت. برداشت دو : در دنیا می توان عسلی تولید کرد که شفایی برای همه انسان هاست پس چرا ما از این امر غافل شده ایم و درمان را در الویت قرار داده ایم. تخصص به نظر من لازم و درجایگاه خود بسیا مفید است زیرا که دنیا به سوی تخصص های کاربردی می رود اما هنوز ارزش داروهای شیمیایی که بیماران را درمان می کند به اندازه عسلی نیست که شفا بخش است. دنیا را از چه جایگاهی باید دید؟ من در پی تولید عسل هستم اما نه می توانم بر بلندا سکنا گزینم نه از کل ثمرات بنوشم و نه پروردگارم را کامل می شناسم. پیوست : برای چندمین بار فیلم سخنرانی رضا امیرخانی را دیدم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 14:10 توسط وحید |
|
|
سر دورنی از برون کاویدنی نیست ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 20:5 توسط وحید |
|
|
آمده از یادگار واقعیت بگویم. نماد انسانیت. علی دوست داشتنی است زیرا تعریف مردانگی جوانمردی برای من در او خلاصه می شود. پس سالروز میلاد آن اسوه حق و تحقق رویای عدالت بر همگان مبارک باد. پیوست : تا به حال اینقدر دلم از نامردان مرد نما و متجاوزان به حریم انسانیت پر نبوده است. یا علی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 0:15 توسط وحید |
|
|
فصل زرد! صدای پاک اساطیر در میان آواها و نغمه ها باز پیچیده است. شاید دوباره از میان گورستان ذهن تاریخ سر بلند کرده اند تا اهدافشان را که ناتمام باقی مانده بود به پایان برسانند. بعد از سال ها بسیار زنده اند. شاید در همین حال صد ها سال پیش در جریان است. ارابه می خواهد عوام را در خود له کند. پس راه جلو گیری از این تطبیق طبیعی چیست؟ باید در فراسوی زمین سیر کرد؟ اما حقیقتی انکار ناپذیر قدم های مارا بر خاک لمس می کند. در من حقیقت را مجو افسون یک افسانه ام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 18:5 توسط وحید |
|
|
در جهانی که همه مثل و مثال و مثل است حاصل آن همه شاگردی استادان چیست؟ محمد حسن منطقی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 18:4 توسط وحید |
|
|
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، وگر دست محبت سوی کس یازی، نفس ، کز گرمگاه سینه می آید بیرون ، ابری شود تاریک مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین! منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم. نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 11:30 توسط وحید |
|
|
ذهن صلب (سید وحید ) پست الکترونیک تفکرات قدیمی |
| درباره صلب |
|
ذهن صلب،فكر صلب،اصلا انسان صلب.
من صلب بودن را دوست دارم و افتخار مي كنم كه صلب هستم و به شكل حقيقي خود زندگي مي كنم نه آن ظرفي كه درونش قرار مي گيرم و مثل خيلي انسان ها سيال نيستم و دائما تغيير شكل نمي دهم. من دوست دارم صلب باشم و صلب بمانم آن هم به معناي واقعي. نمي خواهم به يك دستگاه منزوي تبديل شوم. ثابت وساكن بمانم. مي خواهم بجنگم و با شجاعت به مقابله با نيروهايي بروم كه مي خواهند من را از مسير مستقيم منحرف و خارج سازند و در مقابل آن ها ماهيت وجودي خود را حفظ كنم. البته ارزش تغيير را هم درك مي كنم و مي دانم كه صلب بودن نسبي است وصلب مطلق وجود ندارد. اما ... آن نيرو بايد آنقدر درست و صحيح به نظر بيايد تا ارزش تغيير را پيدا كند و من را متحول سازد. مي دانم كه «هر عملي عكس العملي دارد مساوي و در خلاف جهت آن» تاثير عكس العمل را هم چشيده ام. اين عكس العمل در بعضي اوقات باعث تغيير فشار در جسمم مي شود. گاه به حجمم اضافه مي شود و به پرواز در مي آيم و پتانسيل خارق العاده اي پيدا ما كنم. خيلي وقت ها هم پيش آمده كه به چگالي روحم اضافه مي شود و با انرژي جنبشي زياد و سرعتي سرسام آور با زمين برخورد مي كنم. اما ... نگراني من از چيز ديگري است. از اين مي ترسم كه روزگاري بر اثر اصطكاك فراوان جو زمين و سطوح شيبدار روي آن انرژي خود را از دست بدهم و با زمين به دماي تعادل برسم. مي خواهم قوي شوم. آن چنان نيرومند كه اصطكاك را از بين ببرم ... مقاومت هوا را نا چيز فرض كنم ... شتاب گرانش زمين را در نظر نگيرم ... آن وقت است كه مي نوانم با سرعت ثابت بر روي مسير مستقيم حركت كنم. نه پرواز كنم. بالا و بالاتر بروم. تا بي نهايت ... تا به خودم برسم ... تا خدا شوم. |
| تخیلات پیشین |
|
شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|